تبليغاتX
به نام او...
انتظار واژه ی غریبی نیست او را خوب میشناسم ‘ بیرحمانه آشناست آشناییست با حسی غریب که همیشه هست اینجا- همه جا دیگر مهمان نیست‘ خودی تر از خود‘ من غریبه ام غریبه ای همیشه منتظر انتظار انتظار انتظار کاش میرسید آری خواهد رسید‘ میدانم که می آید اما این پایان مهمانی انتظار نیست‘ باز خواهد رفت و باز انتظار و باز غربت و نیستی و نیستی و نیستی و فنا بودن برای چه ؟ بودن شوق ماندن می طلبد و انگیزه اما نیستی.............هیچ از بودن سهم ما این است دیگران برده اند یا ما خود سپرده ایم ؟ سوالی پس مانده ای ذهنم را زیر و رو میکند که انتظار است تا ما باشیم یا ماییم تا انتظار...............؟ ما خالق لحظه های اوییم یا او دلیل ما ؟ طعمش گاه تلخ و گاه شیرین است اغلب ترش وشور – نه به ترشی فکر که به شوری چشم . باز انتظار- باز می میراندو باز دم مسیحایی میدمد‘ جان میگیرد وهستی می بخشد می آید و میرود- می آید و میرود- می آید و میرود- می آید ومی آید و می ماند و گویی قصد رفتن ندارد وباز انتظار است که آمده پیش از همه آمده و ویرانی میخواهد‘ جان می خواهد اما جان از آن جانان است‘ دل می خواهد که دل نیز در گرو دلدار است و باز تا نگیرد نخواهد رفت. گاه انتظار چون مسیری می ماند طولانی که پایانی ندارد. چهار فصل است انتظار که نه سبزی بهار و نه سپیدی زمستان ونه گرمای تابستانش دوام دارد‘ اغلب خزان است و خزان است و خزان . خوب که به صدایش گوش کنی خرد شدن ثانیه ها را میشنوی.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:43  توسط mashi  | 

بنویس ای کاتب بی نام           بنویس ای عالم بی لام

بنویس از وازه ی خالی          بنویس ازعشق خیالی

بنویس ازحسرت پرواز          بنویس ازحق حق اواز

بنویس ازگوشهی زندان          بنویس ازتکه ی دندان

بنویس از پای شکسته            بنویس ازصد در بسته

بنویس ازکودک گریان           بنویس ازمادر حیران

بنویس ازسایه ی سنگین         بنویس ازدشنه ی رنگین

بنویس ازدیده ی خاموش        بنویس از خاک در اغوش

بنویس ازشومی شیطان         بنویس از خالی میدان

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 15:6  توسط mashi  | 

دیگر نمیشناسیم ای اشنای قدیمی؟

دیگر نمیشناسیم ای نا شناس صمیمی؟

دیگر نمیشناسمت ای راوی جنون

دیگر نمیشناسمت ای تشنه ی به خون

                                                    دیگر نمیشناسیم ای غرقه ی به خواب؟

                                                    دیگر نمیشناسیم ای تشنه ی سراب؟

دیگر نمیشناسمت ای جسم سرد سخت

دیگر نمیشناسمت ای کمتر از درخت

                                                

                                                     ..........دیگر نمیشناسمت از خاطرم برو.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 18:18  توسط mashi  | 


خواستم بگویم هزار هزار باره .................که دوستت دارم
سفر مجاکم نداد

خواستم بگویم هزار هزار باره .................که در من باش
راه طاقت ماندن نداشت

خواستم بخوانم خواستم بگویم خواستم ببینم و خواستم بسرایم ترانه ی با تو بودن را
..................من خواندم.............من گفتم...............دیدم و سرودم

عاشق شدم وعشق ورزیدم واز عشق گر گرفتم وسوختم وسوختم وسوختم و گداختم و مردم
اما تو بودی
با من بودی
از من بودی
...............تو در من بودی
یس مرا مرگی نبود
هرچه در من بود عشق بود و نفس بود و جنبش و زندگی
هرچه در من بود .......تو بودی

تو همه ی من بودی!
+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:37  توسط mashi  | 

روزگاریست غریب
عشق در جان نکند هیچ اثر
مهر هم در ÷س دیوار دلی میمیرد ...............بوی نا می گیرد
گر به اطراف کنی نیک نظرمی بینی
ییرمردی لرزان کودکی هم عریان
در یی جامه و نان

ان طرف تر یک زن
میفروشد طفلی
تا کند چاره ای از بهر نیاز

کودکی چشم به دست یدری شرمند
مادری اشفته در یی گمشده ای دیرین است

نیک بنگر باز هم می بینی
گاه گاهی که صدا می اید.................ازادی.
گوییا کفر شده – بنده مشرک شده یا که دو صد جرم شده
باز اتش باز شلاق باز باران همه تهمت ها
باز هم زجه و اه
باز هم حبس صدا

نیک بنگر باز هم می بینی
جامه ی مرد خدا بر تن اهل ریا می بینی
جامه ی او بر تن
سخن او بر لب
جای مهری به تعصب ییدا

به دل اندیشه ی قدرت دارد.

نیک بنگر باز هم می بینی.........................../.



+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 13:33  توسط mashi  |